حوائج ما
به کبوتران حرمت
میاندیشم
و
میگویم ؛
نکند حوائج ما را
میبندید به پایشان
و
اینها میپرند تا
خدا ....
برچسبها:
به کبوتران حرمت
میاندیشم
و
میگویم ؛
نکند حوائج ما را
میبندید به پایشان
و
اینها میپرند تا
خدا ....
از ابراهيم بن عباس نقل شده است كه گفت:
«هيچ كس را فاضل تر از ابوالحسن رضا علیهالسلام نديده و نشنيده ام.
از او چيزهايى ديده ام كه از هيچ كس نديدم:
هرگز نديدم با سخن گفتن به كسى جفا كند؛
نديدم كلام كسى را قطع كند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود؛
هيچگاه حاجتى را كه مى توانست برآورده سازد، رد نمى كرد؛
هرگز پاهايش را پيش روى كسى كه نشسته بود دراز نمى كرد؛
نديدم به يكى از دوستان يا خادمانش دشنام دهد؛
هرگز نديدم در خنده اش قهقهه بزند بلكه خنده او تبسم بود؛
چنان بود كه اگر تنها بود و غذا برايش مى آوردند،
غلامان و خدمتگزاران و حتى دربان و نگهبان را بر سفره خويش مى نشانيد
و با آنها غذا مى خورد؛
شبها كم مى خوابيد و بسيار روزه مى گرفت؛
سه روز، روزه در هر ماه را از دست نمى داد و مى فرمود:
اين سه روز برابر با روزه يك عمر است؛ بسيار صدقه پنهانى مى داد».
ایشان از عابدترين مردم در زمان خود و بالاترين آنها در پارسايی و تقوی بود،
تا جايي كه دشمنان آن حضرت هم بدان معترف بودند و نمیتوانستند آن را انكار كنند.
روزی شکارچی در جنگلی دنبال اهو می گشت...
بر حسب اتفاق امام رضا (ع) هم در همان جنگل حضور داشتند.
تا اینکه چشم شکارچی به اهویی ماده افتاد .
او به دنبال اهو رفت.
اهو هم که متوجه شده بود ، به حضرت پناه اورد ..
حضرت امام رضا خواست که بهای اهو را به شکارچی بپردازد
تا شکار چی اهو را ازاد سازد
ولی شکارچی نپذیرفت ...
در همین هنگام اهو به حرف امد و به امام رضا (ع) گفت:
یا امام هشتم من دو بچه اهو دارم که گرسنه اند و انتظار مرا می کشند
شما ضمانت مرا به این شکارچی بده
من پس از شیر دادن به فرزندانم باز می گردم
و خود را تسلیم این شکارچی میکنم.
امام قبول کرده و اهو پس از چندی باز میگردد
شکارچی که این وفای به عهد اهو را میبیند
دلش به رحم امده و اهو را ازاد می سازد
(از ان پس به امام هشتم(ع) ضامن اهو نیز میگویند)
هشتِ ما
گـرو نُه است....
تو باشی و صحن انقلابت ...
دنیا را می خواهم چه کار؟
امشب عجیب دلتنگ جاده های منتهی به مشهدت شده ام...
جریان چیست؟
به دلم نگاه کرده ای؟
دلتنگِ نفس کشیدنم...
هوای مسموم این شهر نفسم را بریده است...
دلتنگ هوای حرمت شده ام باز!
همیشه قبل هر حرفی برایت شعر میخوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمیدانم
نمیدانم چرا این قدر با من مهربانی تو
نمیدانم کنارت میزبانم یا که مهمانم
نگاهم روبهروی تو بلاتکلیف میماند
که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم
به دریا میزنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم
سکوت هرچه آیینه، نمازم را طمأنینه
بریز آرامشی دیرینه در سینه پریشانم
تماشا میشوی آیه به آیه در قنوت من
تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم
اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست میگویم
: که من یک شاعر درباریام مداح سلطانم
"سیدحمیدرضا برقعی"